پرانتز اول : جشن بزرگ هسته ای و پیروزی دانشمندان جوان کشورمان در دستیابی کاملتر به فن آوری انرژی اتمی را به رهبر عزیز، ملت خوب و رئیس جمهور مقاوممان و به همه ملتهای مسلمان و آزادیخواه جهان شادباش می گویم .

 

باش تا صبح دولتش بدمد

 

کاین هنوز از نتایج سحر است .........

 

 

پرانتز دوم : بالاخره مریم وبلاگ خودش را با همان نام "خاکستر گلها" ، پس از تعمیرات و نقاشی کامل ، بازسازی  و راه اندازی کرد.از همه دوستان خوبم می خواهم که به این وبلاگ هم سر بزنند و نظراتشان را حتما بنویسند و مریم را به ادامه کارش تشویق کنند، چون ظاهرا او خیلی دلش به این کار نیست و نشستن و قصه و رمان نوشتن و کتاب خواندن را به این کار ترجیح می دهد.قلم تاثیر گذار او حیف است که خیلی بیکار بماند.

 

 

پرانتز سوم: امروز سالگشت شهادت سید مرتضی آوینی است و بی انصافی است در این روز یادی از این مرد بزرگ عرصه فرهنگ مکتبی نکنیم و نقش مهم او را در پاکسازی و نشانه گذاری راه سخت و دشوار ادبیات و هنر انقلاب اسلامی از یاد ببریم ؛ کاری که اگر انجام نشده بود معلوم نبود با سیطره 16-15 ساله بی مبالاتی فراگیر و تساهل و تسامح گسترده دولتهای گذشته ، فرهنگ ایران چه وضعیت اسفبارتری به نسبت امروز داشت.

یک سوال : راستی اگر مستند های روایت فتح آوینی نبود ، ما امروز چه چیزی از دفاع و جنگ هشت ساله برایمان باقی مانده بود و چه را می خواستیم نشان بدهیم؟ به این فکر کرده اید؟ برای شادی روح آن مرد تیز نگاه و با بصیرت، صلوات و فاتحه ای نثار کنیم.

 

 

و اما بعد !

 

- زهرا در داخل ماشین مشغول حل کردن کتاب مسائل ریاضی است و این کار را با علاقه خاصی انجام می دهد که از دختری به سن و سال او عجیب است ، راحیل مشغول اس ام اس بازی با همکلاسیش نصراللهی است ، مریم حافظ می خواند و "صدیق تعریف" هم بی توجه به این و آن با "گلگشت" خودش ، مرا به کوچه باغهای شیراز و سعدیه می برد :

 

مرا خود با تو چیزی در میان هست

 

وگرنه روی زیبا در جهان هست

 

و یا در غزلی دیگر:

 

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

 

داستانی است که بر هر سر بازاری هست

 

- من راندن در بیابانهای کویری و ساکت و خلوت را بر جاده های سر سبز والبته شلوغ  شمال ترجیح می دهم . نمی دانم شاید این طوری  به خود خودم  نزدیکترم و فرصت تفکر بیشتری پیدا می کنم.

 

- استان کرمان مزخرفترین اداره راه را دارد. درجاده های این استان ، کمترین تابلویی برای راهنمایی راننده وجود ندارد و همه جا باید با حدس و احتمال و تردید برانی. بارها در سالهای قبل به همین دلیل ، در وسط بیابان گم شده ام . یک بار در داخل میدان منتهی به شهر زرند بیش از نیم ساعت  ماندیم . نه کسی بود که از او راه را بپرسیم و نه تابلویی که بدانیم از کجا باید ادامه دهیم و مجبور شدیم همه چهار پنج راه احتمالی راتجربه کنیم تا بالاخره به مسیر شهر بعدی بیفتیم . یک شب ظلمانی هم در یک دو راهی دنبال تابلو گشتیم و نیافتیم و در راهی افتادیم که فقفط چندمتری جلوی خودرو را می دیدم و صدای گریه های شدید مریم را ! تا اینکه در کورسوی  یک کپر ، پیرمردی را دیدم که در زیر نور یک فانوس ، پالان الاغش را وصله پینه می کرد و او به ما فهماند که اشتباه آمده ایم و ما را به بازگشت  ، راهنمایی کرد!این سالها اما ، دیگر استاد راههای بی نام و نشان این استان شده ایم و با اعتماد به نفس می رانیم.

 

- شب را به همراه سی چهل راننده دیگری که این مسیر را طی کرده یا می کنند ، در دیهوک بیتوته می کنیم . مسجد تمیز و فضای سبزی که برای اسکان مسافران زیرسازی شده  و دو نیم استکان چای گرم قبل از شام  ، دست به دست هم می دهند تا  تمام خستگی راه را از تن ما به در کنند.زهرا سردش شده و زیر پتو شام می خورد.

 

- صبح علی الاذان ! پس ازاقامه نماز به راهمان ادامه می دهیم . زهرا جیک جیک می کند و راحیل به خوابش ادامه می دهد و مریم هم مدام به من هشدار می دهد که آرامتر برانم ، گاهی صدایش خیلی نازک می شود؛ شما بهش چی می گین؟ بله : جیغ می کشد! ولی خب ، عوضش  ظهروارد شهر کرمان می شویم .

 

      

 

- به محض اینکه وارد شهر می شویم بچه ها شادی می کنند ، گویی وارد بهشت شده باشند . زهرا از پانزدهم فروردین هر سال تا نوروز سال بعد ، دلش بیشتر از همه برای خاله مهری اش تنگ می شود ! مریم هم که پس از مدتها خواهر و برادر و خاله ها و دایی ها و عمه و اقوامش را می بیند .

 

 

 

 

 

- مهری (خواهر خانمم) از حیاط گرفته تا توی کوچه را هم آب و جارو کرده است . بچه ها می پرند بغل خاله و مراسم سنتی ماچ و بوسه کنان را با همه مستحبات آن به جا می آورند. من هم به تنهایی ، تمام بار یک وانت را که مریم در صندوق عقب محقر پراید و بچه ها در داخل خودرو چپانده اند به داخل منتقل می فرمایم و پس از مدتی ، بعد از صرف دو نیم لیوان چای داغ ، روی همان بالشی که رو به روی سیمای جمهوری اسلامی ایران وجود دارد ، بیهوش می شوم . 

 

                  ادامه این حاشیه ها بماند برای پس از اینکه به هوش آمدم

دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: